مغز خزنده مشتری را هدف قرار دهید(2)

از روزگاران قدیم انسانها متوجه شده بودند که داستان گویی روشی مناسب برای انتقال پیام و تحت تاثیر قرار دادن مخاطب است. داستانهای ایزوپ شاید از قدیمی ترین داستانهای حکیمانه است که برای آموزش مفاهیم و مهارتهای زندگی بدست ما رسیده است. 
خداوند نیز در قرآن برای ملموس کردن اعتقادان و مفاهیم اخلاقی داستان هائی از پیامبران پیشین بازگو می کند و مثال می آورد. حکمای مسلمان نیز از همین روش برای انتقال مطالب اخلاقی و عرفانی به ذهن مخاطب استفاده می کردند که سعدی  و مولوی مشهورترین آنها هستند.
در عصر جدید هم که داستان گوئی به نقطه اوج خود رسیده است حتی برخی از معلمهای فلسفه نیز از داستان گوئی برای آموزش فلسفه استفاده کرده اند. "دنیای سوفی" کتاب مشهور "یاستین گوردر" استاد نروژی فلسفه چکیده ای از تاریخ فلسفه غرب را از طریق داستان بازگو می کند. گوردر این روش را در کتابهای بعدی خود نیز ادامه داده است.
یافته های جدید درباره مغز نشان می دهد که بخش  قدیم مغز انسان یا همان مغز خزنده قابلیت درک کمی از کلمات دارد. کلماتی که برای این قسمت مغز قابل استفاده است آنهائی هستند که ساده بوده و به آسانی قابل فهم باشند. بیان داستان و مثال روش مناسبی برای تحریک این بخش مغز برای تصمیم گیری است. زیرا معمولاْ داستان قابل فهم تر از استدلالهای منطقی و عقلانی است و در آن از کلمات ساده تری استفاده می شود بنابراین تصمیم گیری را برای مغز خزنده آسانتر می کند. ذهنی که درگیر استدلال می شود زمان طولانی تری را برای تصمیم گیری وقت می گذارد و دیرتر به مرحله عمل می رسد.

بازاریابان نیز از این روش برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب استفاده می کنند.داستان گوئی در تیزرهای تبلیغاتی جایگاه خاص خود را دارد. اگر کتابهای ساده نویسان عرصه مدیریت و بازاریابی را  خوانده باشید متوجه می شوید که آنها نیز برای مخاطب بسیار داستان می گویند و البته برای بالا بردن وجهه خود معمولاْ از داستانهای شخصی نیز در مورد تلاشها و استقامتهای خود استفاده می کنند.

البته باید بخاطر داشت که داستان گوئی اگر از حد بگذرد ممکن است مخاطب را خسته کند. بخصوص در فروشهای سازمانی که خریدار به منطق خود نیز تکیه می کند فروشنده داستان سرایی که عمده وقت خود را با مشتری به قصه گوئی می گذراند ممکن است وجهه خود را از دست بدهد و در ذهن مخاطب متهم به دروغ گوئی شود.

 

مغز خزنده مشتري را هدف قرار دهيد(1)

در پست قبل گفته شد كه بخش  مغز خزنده انسان تصميم گيرنده اصلي در مورد رفتارهاي آدمي است. بنابراين براي فروش بيشتر بايد اين بخش از مغز مخاطبان را مورد توجه قرار دهيم و پيام خود را به آن برسانيم و آن را تحريك كنيم.

بر اساس نوشته پاتريك رن ولس و كريستف مورين  در كتاب نوروماركتينگ اولين ويژگي اين بخش اين است كه "خود محور" است. اين قسمت مسئول حفظ و بقاي انسان است و بقول قدما بر اساس "حب ذات" يا خود دوستي  عمل مي كند. براي اين قسمت نوع دوستي و همدردي با ديگران اصلاً اهميتي ندارد. آنچه كه  اهميت دارد منافع، نيازها و خواسته هاي خود فرد است.

بر اساس اين واقعيت مشتري براي شما اهميتي قائل نيست. محصول شما، شركت شما، تجربيات و يا تحصيلات شما اصلا براي مشتري اهميتي ندارد مگر اينكه به وي سودي برسد. براي مشتري در درجه اول اين خودش است كه اهميت دارد.. كلود هاپكينز در كتابي كه در 1920 به نام تبليغات علمي نوشته است بخوبي به اين مطلب اشاره كرده:

"به یاد داشته باشید مردمي كه شما مي خواهيد پيامتان را به آنها برسانيد افرادي خودخواه هستند، همانطور که همه ما هستنيم.آنها نگران علائق و  سود شما نيستند آنها دنبال خدمتي هستند كه به آنها مي كنيد.  نادیده گرفتن این حقیقت، یک اشتباه رایج و یک اشتباه پرهزینه در تبلیغات است. پيامهاي تبليغاتي مي گويند برند ما را بخريد."

بنابراين پيامهاي فروش و يا آگهي هاي تبليغاتي اي كه به نيازها و خواسته هاي مشتري توجه ندارد و يا منافع و مزاياي كالا را با اين نيازها و خواسته ها تطبيق نمي دهد محكوم به شكست هستند.

پيام بازرگاني اي كه مي گويد: "يخچال... از ما، آشپزخانه از شما" و نشان مي دهد كه مشتري دكور آشپزخانه خود را بر اساس مدل يخچال تغيير مي دهد با زرنگي شركت تبليغاتي بر اساس مغز خزنده مديران شركت طراحي شده است و هيچ تحريكي در مغز خزنده مخاطبان آن شركت ايجاد نمي كند  

پست مرتبط: سه مغز

سه مغز

در سالهاي اخير پيشرفتهاي گسترده اي در زمينه كاركردهاي مغز انسان توسط دانشمندان عصب شناس بدست آمده است. برخي از اين تحقيقات در مورد مكانيزم تصميم گيري مصرف كنندگان است و موجب بوجود آمدن شاخه جديدي در دانش بازاريابي به نام نوروماركتينگ شده است، كه قبلاً به نمونه اي از آن در همين وبلاگ اشاره كرده ام(+).

شما احتمالاً درباره نيم كره راست و چپ مغز چيزهايي شنيده ايد و مي دانيد كه قسمت چپ مغز مسئول تفكرات متوالي و زنجيره اي و خطي است و به جزئيات توجه دارد و براي يادگيري زبان، رياضيات و منطق به كار مي آيد، درحالي كه نيم كره راست استعاره اي و محتوائي مي انديشد و كل نگر است و به كار هنر و موسيقي و خلاقيت مي آيد.

اما علاوه بر تقسيم بندي فوق مغز را مي توان به سه قسمت مجزا نيز تقسيم كرد:

مغز جديد كه فعاليتهاي مربوط به پردازش منطقي داده ها را انجام مي دهد و تفكر مي كند.

مغز مياني كه فعاليتهاي مربوط به پردازش عواطف و احساسات غريزي را انجام مي دهد.

مغز قديمي كه  داده هاي مغر جديد و مغز مياني را دريافت كرده و آنها را كنترل مي كند و تصميم نهائي را مي گيرد.

مغز قديمي مغز خزنده نيز ناميده مي شود زيرا اين قسمت در خزندگان امروزي نيز وجود دارد و در حقيقت هر حيواني كه داراي ستون فقرات و نخاع باشد داراي مغز خزنده كه در بالاي نخاع قراردارد نيز مي باشد. برخي از دانشمندان به اين قسمت مغز اوليه نيز مي گويند زيرا اولين قسمت از مغز است كه در جنين ظاهر مي شود. تحقيقات اخير نشان ميدهد كه رشد مغز جديد تا 24 سالگي به طول مي انجامد.

مغز قديمي در حقيقت تصميم گيرنده نهايي رفتارهاي انسان است. بنابراين فعاليتهاي بازاريابي و فروش بايد متمركز بر اين باشد كه  اين قسمت مغز را تحت تاثير قرار بدهد.

تصویر ذهنی

نام و شهرت یک برند چه تاثیری بر مغز ما میگذارد؟ این تاثیر چگونه ما را به انتخاب یک محصول بین محصولات مشابه  وادار می سازد؟

در سال 2004 گروهی از محققان دانسکده پزشکی بایلور در هوستون تگزاس آزمایشی را با استفاده از دستگاه fMRIانجام دادند. آنها از 67 نفر  تست چشایی تشخیص تفاوت پپسی و کوکا کولا با چشمان بسته گرفتند و در حین نوشیدن از مغز آنها اسکن انجام دادند تا میزان تاثیر هر کدام از نوشابه های فوق را بر مغز آنها بسنجند. با نوشیدن نوشابه ها تحریک شدیدی در سیستم پاداش مغز Reward Systems که وظیفه تشخیص لذت و رضایت را بر عهده دارد مشاهد شد و تقریبا طرفداران هر دو نوشابه مساوی بود. اما وقتی به شرکت کنندگان در آزمایش گفته شد که چه می نوشند 75% افراد کوکا کولا را ترجیح دادند. در مغز این افراد علاوه بر تحریک سیستم پاداش مناطق مربوط به حافظه در هیپو کاموس و قشر مغر در ناحیه جلوی لب پیشانی    Prefrontal Cortex نیز تحریک می شد.

این آزمایش نشان داد که برند نیز به تنهایی می تواند باعث تحریک مغز شده و باعث ازدیاد لذت از مصرف یک کالا شود. این همان چیزی است که در ادبیات ارتباطات بازاریابی به آن تصویر ذهنی گفته میشود.