ناتوانی آموخته شده
مارتین سلیگمن استاد روانشناسی دانشگاه پنسیلو.انیا در سال 1960 به اتفاق همکارانش آزمایشی را بر روی سگ ها انجام داد. وی سه گروه سگ را در سه قفس متفاوت قرار داد. گروه اول به عنوان گروه شاهد بودند و در مرحله اول آزمایشی بر روی آنها انجام نمی شد. به دسته دوم هر از چند گاهی شوک الکتریکی وارد می شد ولی در داخل قفس اهرمی وجود داشت که اگر سگها آن اهرم را فشار می دادند شوک قطع می شد و سگها پس از مدتی متوجه این موضوع شدند و با فشار دادن آن شوک را کنترل می کردند. به دسته سوم نیز مانند دسته دوم هر از چند گاهی شوک وارد می شد ولی این حیوانات امکان کنترل شوک را نداشتند و باید منتظر می شدند تا شوک متوقف شود.
پس از این آزمایش سگها را در داخل محیطی قراردادند که یا یک مانع کوتاه به دوقسمت تقسیم شده بود. در یک طرف مانع به سگها شوک داده می شد، برای فرار از شوک فقط کافی بود که سگها از روی مانع عبور می کردند و به سمت دیگر می رفتند.
گروه دوم سگها که کنترل بر روی شوک را در مرحله اول یاد گرفته بودند، به سرعت یاد گرفتند که از روی مانع بگذرند و خود را از درد و رنج ناشی از شوک نجات دهند. گروه شاهد کمی دیرتر این مطلب را آموختند. اما گروه سوم بی حرکت می نشتند و منتظر می ماندند که شوک تمام شود بدون اینکه کارخاصی انجام دهند.
سلیگمن این حالت را ناتوانی آموخته شده نامید. حالتی که در آن حیوان بر اساس تجربیات قبلی خود یدگرفته است که تمامی تلاشها بیهوده است و کاری برای تغییر اوضاع نمی توان انجام داد.
اما ناتوانی آموخته شده تنها مختص حیوانات نیست. بسیاری از انسانها نیز چه در زندگی شخصی و چه در زندگی شغلی و محیط کار در موقعیتهای مختلف این حالت را از خود بروز می دهند. تجربه شکستهای قبلی و احساسات منفی انباشته شده در مورد عدم توان کنترل موقعیت انسانها را از تغییر شرایط و اوضاع ناامید می کند و باعث می شود که از تلاش و کوشش دست بردارند.. شاید به همین دلیل است که مارک تواین می گوید: "کمی تجربه چیز بدی نیست ولی تجربه زیاد چیز مهلکی است."