بقیه عمرت را می خواهی چه کنی؟
طبق نوشته کتاب "اسرار سخنرانی و ارائه های استیو جابز" در سال 1983 اپل به دنبال جذب رئیس وقت شرکت پپسی جان اسکالی بود. اما اسکالی رغبتی به این کار نشان نمی داد. اما جابز توانست با یک جمله وی را متقاعد کند. اسکالی در کتاب خود به نام ادیسه می نویسد:
«ما در ضلع غربی بالکن رو به رودخانه هادسون نشسته بودیم، او [جابز] سرانجام مستقیما از من پرسید:"آیا قصد داری به اپل بیایی؟" من گفتم: "استیو، به راستی من کاری را که تو انجام می دهی دوست دارم. برایم هیجان انگیزند. چگونه کسی می تواند شیفته آن نشود؟ اما بطور واضح برایم قابل درک نیست. استیو دوست دارم برایت یک شماور باشم و هر طور شده کمکت کنم. اما فکر نمی کنم که بتوانم به اپل بیایم.» اسکالی گفت که جابز سرش را پائین انداخت، مکث کرد و به زمین خیره شد. سپس جابز سرش را بالا آورد و چالشی را برای ایکالی بوجود آورد که او را «عذاب داد». جابز گفت:" می خواهی بقیه عمرت را آب شکر بفروشی یا می خواهی شانسی برای تغییر دنیا داشته باشی؟" اسکالی گفت که انگار کسی ضربه محکمی به شکمش زد.1
استفن کاوی در کتابهای خود به یکی از مهمترین نیازهای آدمی اشاره می کند. "نیاز برای باقی گذاشتن میراثی ارزشمند" برای دیگران، نیازی که در آورار روزمرگیها نادیده گرفته می شود و یا فراموش می گردد. ولی استیو جابز آگاهانه یا ناآگاهانه این نیاز را در اسکالی بیدار می کند.
گاهی از اوقات لازم است که تلنگری را که جابز به اسکالی زد ما به خودمان یا دیگران بزنیم.
1) کتاب اسرار سخنرانی ها و ارائه های استیو جابز نوشته کارماین گالو، ترجمه سعید جعفری، انتشارات نسل نواندیش، چاپ اول، سال 92، صفحه 62