|
یادداشتهای محمدرضا حق پرست
|
افزایش نرخ برابری یورو نسبت به دلار باعث افزایش هزینه های تولید شرکتهایی شده است که وابسته به مواد اولیه خارج از کشور هستند. تولید کنندگان در این شرایط یا باید قیمت کالاهای خود را بالا ببرند ( که این عمل اگر امکان پذیر هم باشد اثرات تورمی خواهد داشت) و یا باید ضرر و زیان را بپذیرند.
می ترسم از طرف اقتصاددانان لیبرال متهم شوم والا پیشنهاد میکردم اکنون که خریدهای خارجی الزاما به یورو انجام میشود بجای نرخ دلار، نرخ یورو توسط بانک مرکزی تثبیت شود.
به نظر می رسد که بحث تحریم فرصتی برای اروپائیها بوجود آورده است که بازار ایران را از دست کشورهای خاور دور بیرون بیاورند. افزایش ارزش یورو باعث شده بود که سهم بازار اروپا در ایران کاهش یابد ولی اکنون به نظر می رسد که اروپائیها می خواهند آب رفته را بجوی برگردانند. در حالیکه برخی شرکتهای چینی اعلام میکنند که اعتبار اسنادی از ایران را نمی پذیرند و بانکهای تایلند اعتبارات اسنادی ما را برمیگردانند، آلمان اعتبارات اسنادی ما را می پذیرد.
گویی این کشورهای خاور دور از پاپ هم کاتولیک ترند بخصوص چین با آنهمه ادعایش. سال گذشته در اوج مخالفتهای چین با تحریم ایران، یکی از خریدهای ما یکماه در یکی از بنادر چین در کشتی توقیف بود زیرا مقامات چینی احتمال می دادند که در کشتی بار ممنوعه برای ایران باشد و حتی اجازه ندادند که ما کالایمان را تخلیه کنیم و با کشتی دیگر حمل کنیم.
به هر حال کشورهای اروپایی فرصتی برای بازگشت دوباره به بازار ایران پیدا کرده اند و مطمئنا از جبن خاور دوریها حداکثر استفاده را خواهند کرد.
در این وبلاگ بارها نوشته ام كه به مفهومي به نام علم بومي اعتقاد ندارم و هنوز هم بر اين عقيده ام، اما این به معنای آن نیست که به تئوری یا تئوریهای خاصی در کتابها دل ببندیم و در تحت هر شرایطی بخواهیم آن تئوری را به اجرا بگذاریم. من مدیرانی دیده ام که عاشق یک تئوری هستند و به زور می خواهند آن تئوری را در سازمان خود اجراکنند مثلا یکی علاقه مند به برون سپاری است و راه حل هر مشکلی را برون سپاری می داند. آن دیگری قبلا مدیر کیفیت بوده و راه حل تمامی مشکلات را در ارتقای کیفیت میداند و تنها به ارتقای کیفیت محصولات می اندیشد ( بدون اینکه بداند که آیا کیفیت از نظر وی و مشتری یکی است و آیا اصولا امکان ارتقای کیفیت وجود دارد و آیا کارکنان وی انگیزه ی لازم را برای اینکار دارند).
ما در هر موقعيتي با مساله اي روبرو هستيم كه معلوم نيست كه آن مساله با راه حلهايي كه علايق ذهني ما شده اند حل شود. براي حل مساله باید ابعاد مساله را بدرستي شناخت و این مستلزم آشنایی کافی با روشهای مختلف تحقیق است . پس از آشنایی دقیق با مساله و عوامل ایجاد کننده آن است که می توانیم بسراغ تئوریهای موجود برویم و بر اساس آنها راه حلی برای مساله پیدا کنیم. در این میان ممكن است راه حلهايي جديد به نظرمان برسد كه در كتابها نیامده باشد و اين البته تولید علم است و با بومي كردن علم تفاوت دارد .
چند روز پیش برای مذاکره درباره ارائه مشاوره به شرکتی تولیدی به دفتر شرکت رفته بودم. مدیر عامل از کارآفریناینی بود که از شاگردی مغازه شروع کرده بود و اینک خود تولید کننده کالایی بود که زمانی بعنوان شاگرد مغازه می فروخت و هنوز تصمیم داشت تا کار خود را بیشتر توسعه بدهد. وی از رویاهای خود گفت از اینکه دلش می خواهد روزی این دفتر که نسبتا بزرگ بود پر از کارمند باشد و اینکه آپارتمان کناری نیز به وی تعلق دارد و دوست دارد که روزی دیوار دو آپارتمان را بردارد تا افراد بیشتری بتوانند در آنجا کار کنند.
آرزوهای وی ناشی از انساندوستی بود یا طمع نمی دانم اما هر چه بود برای من جذاب بود تا سهمی در این رویا ( اشتغال دهها نفر ) داشته باشم برای همین حق المشاوره ای کمتر از آنچه که در ذهنم بود طلب کردم، پشیمان نیستم ولی بد نقطه ضعفی دارم.
دو نوع روش برای حکومت داری و [ مدیریت] وجود دارد، روش "قبه نوری" که در این روش مدیر تیری را می اندازد و به هرکجا اصابت کرد دور آن یک خط میکشد و آنجا را هدف اعلام میکند و برای پیروزی جشن میگیرد و روش دوم "روش پروژه ای" است که در آن فرد هدفی را تعیین میکند و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کرده و نقشه اقدام تعریف میکند.
این خلاصه ای از مطلبی است که محمد جواد لاریجانی در رابطه با اختلاف خود با علی اکبر ولایتی نوشته است و در روزنامه شرق به چاپ رسیده است. اینکه حق با چه کسی است از نظر من مهم نیست اما بحثی که لاریجانی مطرح کرده است از دیدگاه شناخت روشهای مدیریتی در ایران جالب توجه است.
تصميم گيري شاخص ترين و مهمترين وظيفه مديريت است ، خواه مديريت بر يك سازمان بزرگ انتفاعي باشد خواه مديريت بر خود و زندگي شخصي خويش. معمولا فرآيند تصميم گيري با يك فرصت يا تهديد آغاز مي شود و اين آغاز معمولا بصورت يك يا چند سوال مطرح مي شود. صورت بندي و نحوه بيان اين سوال آغازين در فرآيند تصميم و تعيين گزينه ها نقشي مهم و اساسي بازي ميكند . صورت بندي غلط سوال مي تواند محدوديتهايي مهم در انتخابهاي ما بوجود بياورد كه حداقل تاثير آن اخذ تصميمات غير بهينه خواهد بود.
فرض ميكنيم سازماني با زيان عملياتي مواجه است بيان مساله به 3 شكل ممكن است: ۱)چكار مي توانيم بكنيم كه هزينه ها را كاهش دهيم،۲) چه كار مي توانيم بكنيم كه در آمد را افزايش دهيم و۳) چه كار مي توانيم بكنيم كه بطور توامان هزينه ها را كاهش و در آمد را افزايش دهيم . بيان مساله به هريك از سه شكل فوق گزينه هايي متفاوت در پيش روي ما خواهد نهاد.
نمونه اين بيان غلط مساله را در يكي از پستهای وبلاگ خاطرات يك مدير مي بينيم ، در اين وبلاگ مشكل زيان شركتها طوري مطرح شده كه گويا زندگي و مرگ شركتهاي اينچنيني منوط به تعديل نيروي انساني است . بديهي است كه اين كار يكي از گزينه هاي موجود براي كاهش زيان است اما مطمئنا تنها گزينه و و حتي مطلوب ترين گزينه در همه موارد نيست. اين راه حل بر اين پيش فرض بنا شده است كه گزينه هاي ديگري براي تصميم گيري وجود ندارد. حتي اگر بپذيريم كه ناكارآمدي نيروي انساني ( كه البته امري شايع در صنايع كشور است و گناه آن نيز به گردن مديران مي باشد ) يكي از علل مهم زيان شركتهاست باز هم تعديل نيروي انساني گزينه بهينه نيست چون بسياري از گزينه هاي ديگر وجود دارد كه مي تواند سود عملياتي را افزايش دهد و به کارآمد کردن نیروس انسانی یاری برساند.
در هر صورت راه حلهايي كه براي بيان درست و دقيق مساله وجود دارد اين است كه:
1)تا حد امكان تمامي عللي را كه مي تواند موجب تهديد يا فرصت شده باشد فهرست كنيم.
2)مشكل را با ديگران در ميان بگذاريم و از آنها نظر خواهي كنيم .
3) محدوديتهايي را كه بيان مساله بر ما تحميل ميكند مورد بررسي قرار دهيم تا مشخص شود که آیا محدودیتها واقعی است و یا ناشی از صورت بندی اشتباه مساله.
بومی کردن علوم بالاخص علوم انسانی مبحثی است که از سالهای دور در ایران مطرح شده است و افراد مختلف با انگیزه ها و دلایل متفاوت به این امر علاقه نشان داده اند البته عده بسیاری نیز با آن مخالف بوده اند. استاد مصطفی ملکیان در همایش انجمن جامعه شناسی ایران که تحت عنوان «علم بومی و علم جهانی: امكان یا ا متناع؟» در هشتم خرداد ماه برگزار شد یک سخنرانی تحت عنوان «بررسی امكان وجود علم بومی» ایراد کرد که در آن ادله خود را درباب غیر عملی و غیر اخلاقی بودن علم بومی بیان کرده است. متن سخنرانی وی را می توانید در وبلاگ عقلانیت و معنویت بخوانید.
تعدادي از اساتيد و محققين مديريت و اقتصاد اقدام به تاسيس انجمنی غیرانتفاعی به اسم انجمن بینالمللی مدیران ایرانی نموده اند. هدف اين انجمن انتقال دانش و تجربه های مدیریتی اساتید مدیریت، مدیران و کارآفرینان ایرانی موفق در خارج از کشور به مدیران داخل کشور است.
اين انجمن اقدام به برگزاری کارگاهی با عنوان مديريت فرصت ورزي (كار آفريني) از ۲ تا ۷ تیرماه امسال در تهران خواهد كرد كه در صورت علاقه مندي مي توانيد در آن ثبت نام نمائيد .
براي دريافت اخبار انجمن از طريق ايميل نيز ميتوانيد از طريق الكترونيكي ثبت نام نمائيد.
مادرم پس از سالها تحمل درد و رنج ناشي از بيماري پاركينسون و پوكي استخوان هفته پيش در گذشت. وي فرزند خانواده اي اصيل بود كه بخش اعظم مكنت و داراييهايشان را در بلبشوي اواخر حکومت قاجار و اوایل حكومت رضاخان از دست داده بودند، اما با وجود اينكه وي مكنت خانواده را هرگز نديده بود اصالت خانوادگی را به ميراث برده بود . مناعت طبع، تلاش مستمر و بخشندگي مهمترين اجزاي اين ميراث بود. در سوک وی اندوه نوجوانان همسايه كه كودكيشان با دستان بخشايشگر مادرم كه خود چيز چنداني از مال دنيا نداشت گره خورده بود كمتر از اندوه ما نبود.
بااينكه سالها بود كه مادرم توانايي هاي فيزيكي خود را از دست داده بود و حتي اين اواخر قدرت راه رفتن نداشت اما بااين حال وجودش پشتوانه اي دلگرم كننده بود. احساس ميكنم تكيه گاهي را در زندگي از دست داده ام.
حامد قدوسي در مطلبي تحت عنوان برشي از يك گفتگوي شبه علمي در ايران شرحي بر گفتگوي خود با فردي ديگر را مينويسد:"دوستی که اگر اشتباه نکنم از دانشگاه تهران فوق لیسانس اقتصاد دارد (اسم نمی برم چون دوست ندارم اختلاف علمی با رابطه شخصی خلط شود) پستی در نقد پست طول عمر من نوشته و مدعی شده که در واقع نتیجه ای که دو مقاله (مقاله اول و مقاله دوم) گرفته اند یک سان است چون هر دو مقاله می گویند "ميانگين طول عمر برندگان نوبل بيش از بازندگان آن است". بعد هم اضافه کرده که "در صورتي كه اين گزاره انتخاب شود، دعواي اين دو گروه به آساني قابل رفع است."
وي سپس به تشريح بحث مي پردازد و در آخر مينويسد: "گاهي به نظرم مي رسد روش دكتر مشايخي و سيلي هاي علمي كه هر كداممان چند بار ازش خورده ايم براي اصلاح اين وضع جامعه علمي ما خيلي مفيد خواهد بود. بارهاي بارهاي بار ديده ايم كه جوانكي پا شده و با استدلالي شبيه دانش آموزان دبيرستاني كه نظريه هاي انشتين را رد مي كنند يك مقاله مهم در يك حوزه علمي را رد كرده است. جواب استاندارد دكتر (كه معمولا با خشونت مناسبي كه باعث مي شود آدم تا عمر دارد جوابش را فراموش نكند هم راه است) اين بود كه "ببين پسرجان نويسنده اين مقاله از يك دانشگاه خيلي خوب دكترا دارد و سي سال هم هست كه به صورت متمركز دارد روي اين موضوع كار مي كند (و من اضافه كنم كه احتمالا اين مقاله را در سي كنفرانس كه در آن سيصد تا آدم باهوش و مطلع از موضوع نشسته اند ارائه كرده و كامنت گرفته است) و احتمالا هوش و سوادش هم از تو كم تر نيست. اگر اين اشكال به قول تو بديهي در اين مقاله وجود داشت اين احتمال را بده كه ماجرا خيلي زودتر از اين ها كشف شده بود و بعد بيا با اين قاطعيت صحبت كن. برو و دنبال اشكالات عميق تري بگرد.""
در كامنتي بر مطلب فوق نوشتم:
حرفهايت در مورد تفاوت نتايج دو مقاله درست است اما كاش آن مطلب از دكتر مشايخي را ذكر نمي كردي چون خيلي بي منطق بود. احتمالا ايشان عصباني بوده و اين حرف را زده چرا كه بسياري از نظريات پس از سالها تسلط بر جوامع علمي و آدمهاي باهوش، بوسيله كسي رد مي شود اين اتفاقي روتين در علم است. اينكه فلاني اين حرف را زده كه سي سال كار كرده و هزاران دانشمند هم نظر وي را تائيد كرده اند استدلالي قوي براي دفاع از يك نظريه نيست فقط نوعي خود كم بيني است
وي در پاسخ من در ذيل كامنت نوشت: "ببين حرفت در سطح يك احتمال منطقي درست است ولي آن اتفاقي كه گفتي الان ديگر چندان در جامعه رخ نمي دهد كه مثلا يك دانشجوي سال اول ليسانس نتايج يك مقاله علمي را رد كند. الان نظام علمي فيلترهاي متعددي براي بررسي صحت مقاله هاي چاپ شده در منابع معتبر دارد و لذا هر چند "به لحاظ منطقي" قابل رد نيست كه آن اتفاق بيفتد ولي فكر مي كنم احتمالش آن قدر ناچيز است كه دكتر مشايخي درست مي گويد كه دانشجو اول اين احتمال را بدهد كه اين اشكال اگر اين قدر بديهي بود قبلا كشف شده بود. اين كه گفته اي اتفاق روتيني در علم است كاملا درست است و كسي ترديدي در آن ندارد. ماهيت علم همين است و چيز ديگري نيست ولي معمولا اين رد شدن ها توسط كساني رخ مي دهد كه چند سال روي يك محور متمركز مي شوند و بعد نتايج قبلي را رد مي كنند نه يك دانشجو سر كلاس مقدماتي. حداقل در اقتصاد كه اين طور است بقيه علوم را نمي دانم."
وي به اين پاسخ اكتفا نكرد و در مطلب بعدي تحت عنوان ریشخند به غرب به شرح و بسط مطلب فوق پرداخت و پيش فرضهايي را مطرح كرد:
1)حس افراطي"خودكفايي" و نقد افراطي نظريات وارداتي در كشور ما ايجاد شده است و در نتيجه "اعتماد به نفس بيش از حد در مقابله با دنياي غرب" پيدا كرده ايم.
2) غربي ها نه تنها كم هوش تر از ما نيستند بلكه دو ويژگي مهم دارند: پركارتر و جديتر در فهم درست مفاهيم و استدلالها
3) سنت علمي در دنياي غرب امكان خطا را كاهش مي دهد ( همان فيلترهايي كه در بالا ذكر كرده است )
4) بايد با اين روحيه سرسري گرفتن نتايج غرب و ريشخند زدن به آن بجنگيم علم پيچيدگي خاص خود را دارد ونمي شود يك شبه با "اتكا به همت جوانان" آن را جبران كرد.
و در پايان مي نويسد :
...من بر خلاف محمدرضا و مهدي معتقدم كه انسان عاقل در مواجهه با نتيجه حاصل از يك محصول علمي بايد آخرين احتمال را براي ابلهانه بودن اين نتيجه يا بديهي بودن اشتباه آن نگه دارد. بلي نتيجه هر كار علمي قطعا روزي توسط دانشمند ديگري رد خواهد شد ولي اين دانشمند معمولا به لحاظ خبرگي در جايگاهي هم رده كسي است كه نتايج او را رد مي كند. به نظرم اين برخورد سرسري و خود بزرگ بينانه با دنياي ديگر نه تنها ما را از فهم دقيق و عميق دستاوردهاي علمي آن ها محروم كرده بل كه ما در دنياي علمي به حاشيه هم رانده است.
اما نظر من:
من با هيچكدام از پيش فرضهاي حامد مخالف نيستم. قبلا هم در همين وبلاگ در مخالفت با مفاهيمي مانند بومي كردن دانش مديريت تقريبا همين حرفها را زده ام ، اما با نتيجه گيري وي مخالفم و فكر ميكنم اين پيش فرضها هيچكدام مويد نتيجه گيري وي نيست.
1) اگر حامد كمي نوشته خودش را با دقت بخواند پاسخ وي در مطالب خود وي نهفته است زيرا ماجرا از بحث بين وي و فردي ديگر بر سر دو مقاله علمي شروع مي شود. حامد بحق اعتقاد داشته كه نتيجه گيري در دو مقاله متفاوت با يكديگر است و طرف بحث معتقد بوده است كه مفهوم هر دو نتيجه يكي است. حق با حامد است اما همين حق بودن، جواب ادعاهاي وي است. دومقاله علمي درباره ي يك موضوع از فيلترهايي كه وي بيان ميكند رد شده اند اما نتيجه گيريها متفاوت است بنابراين احتمال اشتباه در علم با وجود اين فيلترها وجود دارد. پس دليلي براي پذيرش بي قيد و شرط گزاره هاي علمي نيست.
2) اگر سختكوشي علمي در بين ما كم است پس بايد هر جا كه آن را ديديم آن را مورد تشويق قرار دهيم و يكي از نقطه هاي آغازين اين تلاش به چالش كشيدن نظرات موجود است. بنابراين دكتر مشايخي بهتر است بجاي طعن به جوانان دانشجو آنها را در اين كار تشويق نمايد و از آنها بخواهد نظرات خود را مستدل و با اتكا به شواهد علمي ارائه دهند و با ايجاد حلقه هاي بحث و گفتگو زمينه ي ارتقاي اين صفات را فراهم آورد.
3) من گمان ميكنم كه ايجاد خط قرمز براي علم آنهم با تكيه به اسم و عنوان نظريه پردازان كاري صددرصد غير علمي است چون اگر چيزي در علم مقدس باشد سوال و كنكاش است و نه پاسخها. هر دانشجويي حق دارد درباره ي يك نظريه ي علمي سوالهاي خود را مطرح كند و انتظار پاسخ مناسب داشته باشد.
4) پذيرش چشم و گوش بسته نظريات علمي يك رشته شايد براي عوام پسنديده باشد اما بر اساس همان صفت پسنديده ي جديت در فهم استدلالها كه حامد آن را به غربيان نسبت ميدهد براي دانشجويان آن رشته پسنديده نيست. بنابراين حق دارند كه به تشكيك در نظرياتي كه ميخوانند بپردازند و خواهان رفع ابهامها شوند.
5) اگر قرار بود هر انسان عاقل در مواجهه با نتيجه حاصل از يك محصول علمي آخرين احتمال را براي ابلهانه بودن اين نتيجه يا بديهي بودن اشتباه آن نگه دارد احتمالا علم هيچگونه پيشرفتي بخود نميديد.